|
Girl&Boy FRIENDS | ||
|
سلام عزیزان زندگی عرصه ما شدن من با توست خوش آمدید [ 90/09/29 ] [ 17:47 ] [ torrado ]
سلام عزیزان
اون دسته از دوستایی که در صدد داشتن دوست(پسر/دختر)هستند لطفا مشخصات شون رو به صورت نمونه اي كه در زير مشاهده ميكنيداز قسمت <نظر بدهید>به ما بفرستند تا اون هارو با شخص مناسب ازبین کسانی که در اینجا ثبت نام کرده اند آشنا کنیم.
برای مشاهده اطلاعات لازم برای ثبت نام ادامه مطلب را بزنید
ادامه مطلب [ 90/09/27 ] [ 20:45 ] [ torrado ]
سلام عزیزان
امید وارم عمرتون مثل یلدا بلند وزیبا باشه.
برای مشاهده اسامی اعضا ادامه مطلب را بزنید ادامه مطلب [ 90/09/27 ] [ 20:44 ] [ torrado ]
تو جامعه ای هستیم که از کمر به پایین حرف زدن ممنوعه ..میدونم الان که این پست رو خیلی ها می خونند جبهه گیری هاشون شروع میشه و طبق معمول بارون تهمت وافترا پرازکینه هست که بطرف من روونه میشه البته اینا برای من مهم نیست چون گویندگانش کسایی هستند علیرغم همه ادعاهاشون بجای استفاده از منطق از احساسات و تفکر بی منطقشون استفاده می کنند ....... چندماه پیش تو همین وبلاگ پستی داشتم درباره دختربچه هایی که منطقشون برای ازدواج به سن بلوغ جسمی رسیدن بود یعنی اینطور از مادراشون بهشون فهمونده بودن دختر تا به سن تکلیف میرسه و بلوغ جسمیش (همون عا.دت .ما.هی.انه) میشه باید ازدواج کنه ..خوندن ونخوندن درس براشون مهم نبود عملا از خیلی از مسائل اجتماع بدور بودن ..در روستاهایی که هنوز برق ندارن ..و نونشون با چوپونی گوسفندا بدست میاد این مسائل عادیه ... با توجه به رسیدن هفته معلم میخوام حرف از مسئولیتی که بردوش معلمهای جامعه ما هستش و متاسفانه کم بهش توجه می کنند بزنم ...بامثال ها میگم ... دوست معلمی تعریف میکرد کلاس مختلطی داره دخترها و پسرها باهم هستند ..میگفت یه روز موقع نماز به دانش اموزا گفتم برید نماز ..دخترها رفتن ولی پسرها چندتایی موندن ..بهشون گفتم شما چرا نمی رید ؟ پسرها گفتن ..ما عذر شرعی داریم ..غسل واجب هستیم ...اونم دانش اموزهایی که نهایتش 11ساله هستند ....دوستان خندیدن ولی واقعیت اینه این یک درده......... پسربچه کلاس چهارم دبستان به معلمش میگه : خانم انبه میخوای ؟ معلمه میگه : بده ببینم پسربچه جواب میده تو شلوارمه ....... ازاین قبیل مسائل رو معلم های محترم بسیار مشاهده می کنند ولی واقعیت امراینه که معلم ها میذارن به عهده خانواده ها .. غافل ازاینکه بیشتر از خونواده معلم هستش که می تونه در این زمینه جوابگوی دانش اموزان باشه بخصوص درکلاس که اکثریت دانش اموزا مثل هم هستند و معلم میتونه با یه مهر و محبت دوستانه وبوجود اوردن فضایی دوستانه اطلاعات لازم رو به دانش اموزان بده .... تو جوامع غربی دانش اموزان از همون دوران قبل از رسیدن به سن بلوغ با بدن و اندام های خودشون اشنا میشن و راههای کنترل با غرائزشون رو یاد می گیرند ولی بدبختانه در جامعه ما که اصل اون تاکید برتربیت صحیح داره این موارد نادیده گرفته میشه و در حقیقت بنوعی جرم تلقی میشه .. واین همون میشه که سالها بعد در سنین مختلف شاهد صحنه های تلخ ودردناکی میشیم .... مثل حکایت پیرمردی که با دیدن ما.تحت یه دخترچشماش رو روش زوم میکنه... یا نماینده جامعه اسلامی که در بلاد کفردر استخری به دختربچه 13ساله ای حمله می کنه ... کاری به درستی یا نادرستی خبر ندارم چیزی که هست نوع برخورد این افراد هست تعصباتی که توجامعه مون وجود داره و نگفتن از وقایعی که جزیی از زندگیمون هست دردی رو دوا نمیکنه بدتر باعث بوجود اومدن دردهایی بدتر میشه ... متاسفانه جامعه ما یا سرکوب میکنه یا بیش از اندازه بزرگ میکنه ..دراین مورد من نمیگم سرکوبش باید کرد ونه میگم بزرگش کرد حتی اگه در حد همون دین وشریعتی که حرفش رو میزنیم بهش در مدارس ما پرداخته بشه ما اینقدر با این معضل اجتماعی دردسر نداشتیم ...... بنظر شما معلم های عزیز ما چقدر در ارائه راحل های مناسب دراینگونه موارد به دانش اموزان نقش دارن؟
[ 91/02/17 ] [ 15:1 ] [ torrado ]
دخترا نازن دخترا گلن دخترا عسلن دخترا مهربونن دخترا با احساسن دخترا خوش تیپّن دخترا با کلاسن دخترا ملوسن دخترا زرنگن دخترا با ادبن دخترا فرشتن ولی پسر موجودیست دروغگو و خالیبند كه هیچ كس حرفاشو باور نداره !!! مثلا شما اصلا این حرفهای منو باور كردید؟؟؟؟
[ 91/02/17 ] [ 14:45 ] [ torrado ]
دورم از تو بی قرار گرمای دلت ، می لرزم اینجا ....... احساس می شوی چون سایۀ خمیده بر دیوار ! می رقصی بر بی تابی من .... و چه نزدیک است خاطراتت ! چسپیده به ذهنم نقش بی همتای رخسار تو........ دلتنگی ام را می پوشانم با بستری از کلمات ؛ اما باز کسی در دلم تو را صدا می زند ؛ ای آرامش دهنده ی شب های بی قراریم ...........
[ 91/02/17 ] [ 14:44 ] [ torrado ]
[ 91/01/25 ] [ 10:31 ] [ torrado ]
[ 91/01/25 ] [ 10:19 ] [ torrado ]
مــرا مُـرده فـرض کن ! و خانه ام را قـــبر ، رفیق ! حــالا بیــا و سنگ بــردار سه بــار به شیشه ام بکـوب و آرام بگــو که چــقدر دلـت بــرایــم تــنگ شـده ! دلـــم که از غُصّـه مُـــرد ! بـــرای ِ شــادی ِ روحـم ، فــاتحـه هــم نخـواستم ! لااقــل پشـت ِ مُــرده صحــبـت نــکن !!
[ 91/01/20 ] [ 18:40 ] [ torrado ]
امان از دست نگاه هوس آلود که مرا شرمنده و بدبخت کرد و کاش با همسر قبلی برادرم ازدواج نمی کردم تا …. .
۶ سال قبل روزی که برای اولین بار خواهرزن برادرم را دیدم با یک نگاه عاشقانه شیفته اش شدم و مثل دیوانه ها ، بی طاقت و عجول به برادرم گفتم: هر طور شده ما باید با هم باجناق بشویم و … ! علیرضا با شنیدن این حرف ،لبخندی زد و گفت: پسر، تو هنوز دهانت بوی شیر می دهد. چرا این قدر عجله داری ؟ صبر کن برایت کار و باری دست و پا کنم بعد هم خودم زیر پر و بالت را می گیرم تا بتوانی روی پای خودتابایستی و با هم دختر مورد علاقه ات نیز ازدواج خواهی کرد. او بااین حرف ها مرا آرام کرد و چون همسرش نیز از علاقه من نسبت به خواهرش اطلاع داشت رابطه صمیمانه تری با هم برقرار کردیم . مرد جوان آهی کشید و افزود:من بیشتر اوقات به خانه علیرضا می رفتم و با هماهنگی که منیره با خواهرش داشت او نیز به آن جا می آمد و ما با هم به راحتی گفتگو می کردیم. برادرم اطلاع داشت که به خانه اش می روم اما از موضوع حضور خواهر زنش در آن جا بی اطلاع بود تا این که یک روز به طور سرزده به خانه آمد و اتفاقا همسر برادرم نیز برای خرید بیرون رفت بود و من با خواهر همسرش تنها بودم. علیرضا که آدم معتقدی است از این بابت خیلی ناراحت شد و گفت: داداش جان، تو و سیما نامحرم هستید و درست نیست که درمکانی خلوت با هم باشید ضمن این که من به تو قول داده ام تا جایی که ازدستم بر بیاید کمکت خواهم کرد . البته این را هم بگویم من از منیره و خانواده اش رضایت چندانی ندارم چون آنها خانواده با حیایی نیستند و از نظر حجاب و اعتقادی همین الان هم با همسرم اختلاف پیدا کرده ام. پس تو می توانی با مشورت و تفکر منطقی ، همسر مناسب تری برای خودت پیدا کنی. آن روز با شرمندگی از علیرضا خداحافظی کردم و به خانه خودمان رفتم اما متاسفانه قصه دیدار من و سیما با اصرار همسر برادرم به طور کاملا مخفیانه ادامه پیدا کرد. اسیر هوس های پلید شدم: علیرضا که بعد از مرگ پدرم حکم سرپرست وبزرگتر خانواده ما را داشت با گذشت از سهم ارث و همچنین فروش خودروی سواری خود ،برایم مغازه آبرومندی دست و پا کرد و من با غرورو سربلندی جلوی دوستان و آشنایان مشغول کار شدم . با این که بیشتر اوقات درمحل کارم بودم کمتر فرصت می کردم به دیدن سیما بروم و منیره از این موضوع شاکی شده بود. همسر برادرم یک روزبه مغازه ام آمد و گفت: نقشه ای دارم که طبق آن تو و سیما هر روز می توانید همین جا همدیگر را ببینید. اوبا این بهانه که توی خانه حوصله اش سر می رود از برادرم خواست تا در مغازه ام مشغول کار شود و علیرضا هم قبول کرد . به این ترتیب بود که با منیره همکار شدم و خواهرش نیز هر روز به دیدن ما می آمد . حدود دو ماه گذشت و من متوجه شدم که علیرضا و منیره سر مسائل اعتقادی و نوع پوشش و حجاب ،دچار اختلافات جدی شده اند و با هم بگو مگو دارند. برادرم می گفت همسرش با پسر جوانی که از قبل به هم علاقمند بوده اند ارتباط پنهانی دارد و کار آنها در کمتر از چند ماه به قهر و جدایی عاطفی رسید . درمدتی که منیره به خانه پدرش رفته بود تنها رابط او و برادرم من بودم و متاسفانه این زن خیانت کاربا نگاهی شیطانی ، کم کم روی احساساتم پا گذاشت و با تعریف و تمجید هایی که از من می کرد می گفت: کاش به جای این که با علیرضا ازدواج کنم زن تو می شدم و … ! منیره با این حرف ها و بازی چشمانش مرا فریب داد و تا به خودم آمدم متوجه شدم اسیر هوس های پلیدم شده ام. یک سال گذشت و علیر ضا که حتی با پادرمیانی ریش سفید های فامیل هم راهی برای نجات زندگی اش پیدا نکرده بود به طور توافقی از همسرش جدا شد . او حتی برای پرداخت مهریه همسرش آپارتمان کوچکی که با هزار بدبختی خریده بود را به منیره داد و درست در روزهایی که برادرم نیاز به یک پشتوانه عاطفی و احساسی عمیق داشت من به عنوان کسی که جبران سال ها محبت و دوستی بی ریا و پدرانه علیرضا را همراه با از خودگذشتگی او برای راه اندازی مغازه ام ، مدیون این مرد بزرگ بودم فریب دو چشم شیطانی همسرش را خوردم و فریفته نگاهی شدم که نگاهم را برای همیشه به زمین دوخته است و رو ندارم سرم را بالا بیاورم. در این لحظه صدای هق هق گریه مرد جوان در فضای اتاق مرکز مشاوره پلیس خرسان رضوی پیچید و او چند دقیقه ای سرش را روی میزگذاشت و صورتش را بین دستانش پنهان کرد تا راحت تر بتواند عقده دلش را خالی کند. ازدواج من و منیره ، کمر برادرم را شکست پس از آن که علیرضا همسرش را طلاق داد سر خودش را با کتاب و مطالعه سرگرم کرد و تصمیم گرفت به طور ضمن خدمت ادامه تحصیل بدهد. من هم دلم خیلی برای او می سوخت و با خواهر همسرش قطع ارتباط کردم . اما هنوز یک ماه نگذشته بود که متوجه شدم منیره با عبور از جلوی مغازه ام مرا زیر نظر دارد . یک روز با احساس بدی که نسبت به او پیدا کرده بودم از مغازه بیرون آمدم تا با چند حرف رکیک، خجالتش بدهم و همین کار راهم کردم. منیره با شنیدن حرف هایم به گریه افتاد و داخل مغازه ام آمد. او در حالی که به چشمانم زل زده بود کمی درد دل کرد . هر چه سرم را پایین انداختم تا به چشم هایش نگاه نکنم نتوانستم اسب سرکش هوس های پلیدم را کنترل کنم .متاسفانه آن روز،یکی دو ساعت با منیره صحبت کردم . او بیشتر از این که با سخنانش مرا تحت تاثیر حرف هایش قرار دهد بانگاه تحریک کننده اش فریبم دادو عقل و منطق را زیر پا گذاشتم . از آن روز به بعد رابطه عاطفی من و منیره عمیق شد تا جایی که پس از گذشت حدود شش ماه با هم قرار ازدواج گذاشتیم و من بدون رضایت خانواده ام کت و شلوار دامادی پوشیدم و او را به عقد خودم در آوردم. ازدواج من و منیره ، کمر علیرضا را شکست و او انتقالی گرفت و همراه مادر پیرم از شهر خودمان به تهران رفت . من نیز با خانه ای که برادرم به عنوان مهریه به منیره داده بود و مغازه ای که با کمک او راه انداخته بودم زندگی نکبت باری را آغاز کردم اما این پیوند شوم در لجنزار فساد و خیانت از هم گسست و در مدت کوتاهی فهمیدم چه حماقت و اشتباه بزرگی کرده ام. منیره با مردی غریبه ارتباط مخفیانه داشت و با اطلاع از این موضوع نتوانستم خودم را کنترل کنم و تا جایی که می توانستم او را کتک زدم و با چاقو زخمی اش کردم. او که در یک قدمی مرگ قرار داشت با تلاش پزشکان ، جان سالم به در بردو از من شکایت کرد. به این ترتیب بود که پشت میله های زندان افتادم و او حتی تقاضای طلاق داد و مهریه اش را به اجرا گذاشت . مرد جوان افزود:موضوع دستگیری من از طریق عمویم به گوش علیرضا و مادرم رسید و آنها بی تاب و بیقرار به کمکم آمدند. برادرم سند خانه پدری مان را برای ضمانت آزادی ام از حبس گذاشت و من از زندان بیرون آمدم و قرار شد مغازه ام را بفروشم و مهریه منیره را پرداخت کنم. مرد جوان اشک هایش را پاک کرد و ادامه داد: چند روزی است که همراه علیرضا و مادرم از شهرستان برای زیارت به مشهد آمده ایم اما هر لحظه که به صورت برادرم و مادرم نگاه می کنم از خجالت آب می شوم . امروز صبح ازمهمانپذیر بیرون آمدم و می خواستم خودکشی کنم اما به محض این که نگاهم به گنبد نورانی حرم مطهر امام رضا(ع) افتاد پشیمان شدم و با خودم گفتم: شاید هنوز فرصتی باشد تا گوشه ای از محبت های مادرم و علیرضا را جبران کنم .برای همین منصرف شدم و به اینجا آمدم تا مشاوره بگیرم. اگر چه بعد هم می خواهم به حرم آقا امام هشتم بروم و از امام غریبان نیز تقاضای بخش و طلب یاری کنم. مرد جوان درحالی که حلقه اشک چشمانش ر ا خیس کرده بود گفت: واقعا آدم باید در نگاه خود دقت کند چون خیلی از بلاهایی که به سر آدم می آید از یک نگاه شیطانی است و گاهی نیز یک نگاه آسمانی می تواند آدم را نجات دهد. من در پایان به تمام جوان ها توصیه می کنم در ازدواج خود نیز چشم های شان را خوب باز کنن و تصمیم درست بگیرند. منبع:پلیس [ 91/01/18 ] [ 12:48 ] [ torrado ]
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا ۳ روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و…
گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
بقیه اش رو ادامه مطلب ببینید. ادامه مطلب [ 91/01/18 ] [ 12:43 ] [ torrado ]
از جلوی گل فروشی رد میشدم دیدم قشنگترین گلش نیست , نگران شدم , پس تو کجایی؟ *** عشق می ورزیم چرا که او نخست به ما عشق ورزید چرا که خدا عشق است بقیه اش رو تو تدامه مطلب ببینید. ادامه مطلب [ 91/01/18 ] [ 12:39 ] [ torrado ]
با آرزوی یافتن همسری مناسب از دختران منتظر سازمان حمایت از محیط زیست
برای مشاهده بقیه ی پیامک ها ادامه مطلب را بزنید.
ادامه مطلب [ 91/01/05 ] [ 12:32 ] [ torrado ]
[ 91/01/04 ] [ 21:42 ] [ torrado ]
تو را ای گل کماکان دوست دارم / به قدر ابر و باران دوست دارم کجا باشی کجا باشم مهم نیست / تو را تا زنده هستم دوست دارم … —– اگر سرت رو روی سینه ام بگذاری هیچ صدایی نخواهی شنید … قلبِ من طاقت این همه خوشبختی رو نداره !برای مشاهده بقیه ی پیامک ها ادامه مطلب را بزنید ادامه مطلب [ 91/01/04 ] [ 12:40 ] [ torrado ]
صدای ناز می آید صدای کودک پرواز می آید صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد معلم در کلاس درس حاضر شد یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد "برپا" همه برپا چه برپایی شده برپا معلم نشئتی دارد معلم علم را در قلب می کارد معلم گفته ها دارد یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها برجا معلم گفت فرزندم بفرما، جان من بنشین چه درسی فارسی داریم؟! کتاب فارسی بردار آب و آب را دیگر نمی خوانیم... بزن یک صفحه از این زندگانی را
ورق ها یک به یک رو شد معلم گفت فرزندم ببین بابا، بخوان بابا، بدان بابا عزیزم این یکی بابا پسر جان آن یکی بابا همه صفحه پر از بابا ندارد فرق این بابا و آن بابا بگو آب و بگو بابا بگو نان و بگو بابا اگر بخشش کنی "با" می شود با "با" اگر نصفش کنی "با" می شود با "با" تمام بچه ها ساکت نفس ها حبس در سینه به قلبی همچو آیینه یکی از بچه های کوچه بن بست که میزش جای آخر هست و همچون نی فقط نا داشت به قلبش یک معما داشت سوال از درس بابا داشت نگاهش سوخته از درد لبانش زرد ندارد گوئیا هم درد فقط "نا" داشت به انگشت اشاره ،او ، سوال از درس بابا داشت سوال از درس بابای زمان دارد تو گوئی درس هایی بر زبان دارد صدای کودک اندیشه می آید صدای بیستون، فرها یا شیرین صدای تیشه می آید صدای شیرها از بیشه می آید معلم گفت: فرزندم سوالت چیست؟ بگفتا آن پسر: آقا اجازه؟ این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟! معلم گفت: آری جان من بابا همان باباست. پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد معلم گفت: فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته؟! پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمی خوانم معلم گفت: فرزندم چرا جانم مگر این درس سنگین است؟! پسر با گریه گفت این درس رنگین است... دو تا بابا، یکی بابا، تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟! چرا بابای من نالان و غمگین است، ولی بابای آرش شاد و خوشحال است؟ تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟! چرا بابای آرش میوه از بازار می گیرد؟ چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد؟ ولی بابای من هردم ذغال از کار می گیرد؟ چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟ چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟ چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد؟ ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد؟ تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟! چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟ چرا بابای من هر روز می پوسد؟ چرا در خانه آرش گل و زیتون فراوان است ولی در خانه ما اشک و خون دل به جریان است؟ تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟! چرا بابای من باز زندگی قهر است؟ ... معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند به روی گونه اش اشکی ز دل برخاست چو گوهر روی دفتر ریخت معلم روی دفتر عشق را می ریخت و یک بابا، ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش بگفتا دانش آموزان بس است دیگر یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست! پاک کن را بگیرید ای عزیزانم یکی را پاک کردند و معلم گفت: جای آن یکی بابا، خدا را در ورق بنویس... و خواند آن روز: خدا بابا... تمام بچه ها گفتند: خدا بابا... [ 91/01/03 ] [ 18:57 ] [ torrado ]
به لره میگن واحد کمتر از مثقال چیه؟ میگه چس مثقال
غضنفر رو برق گرفت مرد اقوامش از ترس تا چهلم با فاز متر سر قبرش فاتحه می خوندن !
نشستم تو تاکسی پیر زنه میخواست پیاده بشه پولاش یه کم پاره پوره بود به راننده گفت تورو خدا ببخشید اونقد جر واجره روم نمیشه بدم راننده تاکسیه گفت پولاتون؟ پَــــ نَ پَــــ ....استغفرالله
غضنفر زنش شكایت میكنه كه نمی كنتش . قاضی میگه چرا نمی كنیش؟ غضنفر میگه جناب قاضی ساعت شش صبح میرم سر كار دوازده شب برمی گردم شما فكر كن كیرم هستی می تونی پاشی ؟
دانشمندان كشف كردند كه وبا از طریق مدفوع انتقال می یابد لطفا تا اطلاع ثانوی گه اضافی نخورید !
از یه خر می پرسن راسته كه تركا خرن ؟ میگه یه مذاكراتی شده ولی ما زیر بار نرفتیم
دلیل پیشرفت آمریکاییها نسبت به ایرانیان آمریکایی ها کیرشون تو کوس هست و فکرشون تو کار ایرانی ها فکرشون تو کوس هست و کیرشون تو کار
وجدان تو مثل اسپرم می مونه که میخواد از تو آدم بسازه. اما افسوس نفست مثل کاندوم اجازه نمیده توی کونی آدم بشی!
همه چیز برام بی ارزش شده هیچ چیز برام اهمیت نداره الآن هم که دارم این اس ام اس رو می فرستم انگار که دارم برای تخمم می فرستم!
شب بود من و تو تنها بودیم. بدن گرمت منو گرم می کرد. آروم پاهاتو باز کردم با خجالت سینه هاتو فشار دادم آخه اون شب اولین گاوی بودی که می دوشیدم!
[ 91/01/03 ] [ 17:20 ] [ torrado ]
[ 91/01/03 ] [ 12:59 ] [ torrado ]
[ 90/12/29 ] [ 14:8 ] [ torrado ]
[ 90/12/29 ] [ 14:6 ] [ torrado ]
زنها دوست دارن با مردی ازدواج کنند که : مثل شیر باوقار مثل خر پرکار مثل میمون بامزه مثل سگ باوفا و مثل خروس باغیرت باشد. ولی... ولي شو تو ادامه مطلب بخونيد ادامه مطلب [ 90/12/21 ] [ 15:15 ] [ torrado ]
به حضرت موسی (ع) وحی شد كه شش چیز را در شش جای قرار دادم ، مردم در ششجای دیگر به دنبال آن میگردند . 1- من آسایش را در بهشت خلق كردم ، مردم در دنیا به دنبال آن میگردند . 2- من رفعت و بزرگی را در تواضع قرار دادم ، مردم در تكبر آن را میجویند . 3- من عزت را در بیداری شب قرار دادم ، مردم در دربار سلاطین طلب میكنند . 4- من دعای مستجاب را درغذای حلال قرار دادم ، مردم در سروصدا دنبال میكنند . 5- من علم را در غربت قرار دادم ، مردم در وطن جستوجو میكنند . 6- من رضای خود را مخالفت با هوای نفس قرار دادم ، مردم در تبعیت از نفس میطلبند . [ 90/12/17 ] [ 17:34 ] [ torrado ]
به دوستم میگم من عاشق این ماشین شاسی بلندام، میگه منظورت پرادو و رونیزو ایناست؟ ......................................................................... به دوسم میگم سیگار دخانیات محسوب میشه؟ میگه پـَـــ نــه پـَـــ جزء پروتئین های بدن محسوب میشه
ادامه اش رو تو ادامه مطلب بخونید ادامه مطلب [ 90/12/17 ] [ 17:27 ] [ torrado ]
*حقیقت زندگی: هرچه مهربانتر باشی، بیشتر بهت ظلم میکنند. هرچه صادق تر باشی ،بیشتر بهت دروغ میگند. هرچه خودتو خاکی تر نشون بدی،کمتر برات ارزش قاعلند....برای مشاهده بقیه ی پیامک ها ادامه مطلب را بزنید ادامه مطلب [ 90/12/10 ] [ 20:58 ] [ torrado ]
دوستان عزیز توجه داشته باشید که برای مشاهده تمام قسمتهای وبلاگ به صورت کاملا میبایست فونت ایران نستعلیق بر روی سیستم شما نصب باشد
[ 90/12/06 ] [ 17:55 ] [ torrado ]
اسکناسی هزار تومانی را دردست داشتم که ناگهان دیدم برروی آن نوشته شده: پدرم معتاد است.یکشب وقتی مادرم قهر کرد ورفت پدرم مرا به قیمت اسکناسی که در دست شماست به همسایه مان سپرد. حالا خدایا چقدر بدم که قبل از اینکه تو بپرسی من بپرسم چرا. چرا...؟ [ 90/12/05 ] [ 17:2 ] [ torrado ]
یک تست ساده و جذاب برای نمایش میزان علاقه شما به معشوقه تان که باید با صداقت به سوالات ان پاسخ دهید !
سوالات و نتیجه ی تست در ادامه ی مطلب... ادامه مطلب [ 90/12/05 ] [ 10:12 ] [ torrado ]
مردان
سوءاستفاده گر معمولاً خودشان قربانیان نوعی سوءاستفاده هستند. نشانه های
یک مرد سوءاستفاده گر می تواند سوءاستفاده احساسی، کلامی، فیزیکی یا جنسی
باشد. معمولاً مردانی که سوءاستفاده احساسی می کنند سوءاستفاده کلامی یا
ترکیبی از سایر انواع سوءاستفاده ها را نیز مرتکب می شوند. نشانه های چنین
مردانی معمولاً اگر دقت کنید، زیاد سوال کنید و درمورد گذشته او بررسی
کنید، بعد از چند قرار ملاقات اول دیده می شود.
بقیه ی توضیحات در ادامه ی مطلب... ادامه مطلب [ 90/12/05 ] [ 10:3 ] [ torrado ]
چاه مکن بهر کسی ، خسته میشی. دیگ به دیگ چیزی نمی گه. شلوار مرد که دو تا شد ، حال می کنه. ... گر صبر کنی ، زیر پات علف سبز می شه. صلاح مملکت خویش ، رئیس جمهور داند. جوجه رو هروقت بشمری جیک جیک می کنه. عیسی به کیش خود ، موسی به بندر عباس. کوه به کوه می رسه ، میّت رو زمین نمی مونه. آشپز که دوتا شد هیچ کدوم غذا درست نمی کنن. [ 90/12/04 ] [ 17:39 ] [ torrado ]
|
||
| [powerd by torrado ] [ gbfblog@yahoo.com] | ||